
...وآتش با تو می رقصید و شعرِی شعله ور میشد
شهودی تازه در اعماق جانت نیشتر می شد
توازنسل کدامین دستهای آسمان سازی
که با هر واژه سرخت من من مختصر می شد
تو را حس می کنم آری،تو ای در خون من جاری
تو با من بودی و تنهایی من بیشتر می شد
کجای خاطرات زخمی من گریه میکردی
که باران با تمام شعرهایم همسفر می شد
تو در عمق تمام درد هایم ریشه می کردی
اگرچه شاخه های سبز من سهم تبر می شد...
دنبال تو گشتم تمام آسمان را
هر گوشه دلتنگ و غمگین جهان را
هر جا که بغضی می شکست و قطره میشد
هرجا که می دیدم دو چشم مهربان را...
دنبال تو می آمدم با خاطراتم
در خویش حل کردم عقبگرد زمان را
آه ای بهار گمشده عمری به شوقت
بر جان خریدم زخم های این خزان را
خود را رها کن دیگر از این کوه اندوه
بر دوش من بگذار این بار گران را
پر کرده اند از اشتیاقی عاشقانه
گنجشک های شعر من این آشیان را
....
من با مرور چشم هایت زنده هستم
من دوست دارم سختی این امتحان را...
این دشت خسته وارث گلهای پرپر است
یعنی که کربلای تو دیگر معطر است
یعنی که کربلای تو با خون وضو گرفت
آنجا که اقتدا به نمازی رهاتر است
پر می کشد کبوتر سرخی که تا ابد
بانگ گلوی کوچکش الله اکبر است
فریاد میشوی که کسی یاری ات کند
مثل همیشه گوش زمین و زمان کر است
آه ای طلوع سرخ که بعد از تو هر غروب
خورشید یک حقیقت در خون شناور است
سر برده ام به سجده ولی در طریقتت
سر می نهد به عشق هرآنکس که بی سر است
"یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است..."
حس تلخی ست اینکه چشمانت دارد از اشتیاق می افتد
تو که دلتنگ می شوی انگار ماه هم در محاق می افتد
شاعر آتشفشان دلتنگی ست واژه ها این گدازه های دلش
لحظه ای که به جوش می آیند آتشی بر مذاق می افتد
آه دیگر چه انتظاری هست؟روح این آینه ترک خورده
بی سبب نیست اینکه می بینی دارد از انطباق می افتد
دوستت دارم و دلم تنگ است خسته ام از خودم خود تلخم
از هجوم شبی که سنگین است ترکی روی طاق می افتد
در اتاقم به راه می افتم شهر من خسته از قدم زدن است
شهر دلمرده ای که هی یاد آخرین کوچه باغ می افتد
آی روح مشوش دریا موج بردار و صخره را بشکن
باز هم رود خسته ای دارد در دل باتلاق می افتد
زنده ام تا به عشق جان بدهم مثل مجنون و وامق و فرهاد
عشق یک اتفاق مردانه ست گرچه کم اتفاق می افتد...
سبز می رفتی ولی رویای سرخی در سرت
آیه هایی از یقین در کوله بار باورت
کوچه لبریز غم و شادی و بغضی ناگزیر
آب میشد چشمهای مادرت پشت سرت
مثل دریایی عمیق و مثل کوهی استوار
یک غروب زخم خورده سرخی انگشترت
گرچه می خندیدی و آرام می رفتی ولی
موج می زد در تو دریای دل خونین ترت
عقل حیران مانده از شوقی که در چشمان توست
عشق ققنوسی که پر می گیرد از خاکسترت
...دشت را عطر بهار سرخ تو پر کرده است
زخمهای عاشقی گل داده روی پیکرت...
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي...