تبليغاتX
خورشید خانوم ...
خورشید خانوم ...
 

 

حس تلخی ست اینکه چشمانت دارد از اشتیاق می افتد

تو که دلتنگ می شوی انگار ماه هم در محاق می افتد

 

شاعر آتشفشان دلتنگی ست واژه ها این گدازه های دلش

لحظه ای که به جوش می آیند آتشی بر مذاق می افتد

 

آه دیگر چه انتظاری هست؟روح این آینه ترک خورده

بی سبب نیست اینکه می بینی دارد از انطباق می افتد

 

دوستت دارم و دلم تنگ است خسته ام از خودم خود تلخم

از هجوم شبی که سنگین است ترکی روی طاق می افتد

 

در اتاقم به راه می افتم شهر من خسته از قدم زدن است

شهر دلمرده ای که هی یاد آخرین کوچه باغ می افتد

 

آی روح مشوش دریا موج بردار و صخره را بشکن

باز هم رود خسته ای دارد در دل باتلاق می افتد

 

زنده ام تا به عشق جان بدهم مثل مجنون و وامق و فرهاد

عشق یک اتفاق مردانه ست گرچه کم اتفاق می افتد...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
با غربت آیینه کم کم خو گرفته

مردی که با باران نم نم خو گرفته


مردی که از لبخند هایش می گریزد

مردی که باور کرده  با غم خو گرفته


عشق تو شد یا کفر من؟ فرقی ندارد

این سیب با دستان آدم خو گرفته


دل داده ام بر هرچه باداباد یعنی

پاییز دیگر با بهارم خو گرفته


دیگر بهشتم را به یادم هم نیاور


این مرد دیگر با جهنم خو گرفته...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |