
حس تلخی ست اینکه چشمانت دارد از اشتیاق می افتد
تو که دلتنگ می شوی انگار ماه هم در محاق می افتد
شاعر آتشفشان دلتنگی ست واژه ها این گدازه های دلش
لحظه ای که به جوش می آیند آتشی بر مذاق می افتد
آه دیگر چه انتظاری هست؟روح این آینه ترک خورده
بی سبب نیست اینکه می بینی دارد از انطباق می افتد
دوستت دارم و دلم تنگ است خسته ام از خودم خود تلخم
از هجوم شبی که سنگین است ترکی روی طاق می افتد
در اتاقم به راه می افتم شهر من خسته از قدم زدن است
شهر دلمرده ای که هی یاد آخرین کوچه باغ می افتد
آی روح مشوش دریا موج بردار و صخره را بشکن
باز هم رود خسته ای دارد در دل باتلاق می افتد
زنده ام تا به عشق جان بدهم مثل مجنون و وامق و فرهاد
عشق یک اتفاق مردانه ست گرچه کم اتفاق می افتد...
سبز می رفتی ولی رویای سرخی در سرت
آیه هایی از یقین در کوله بار باورت
کوچه لبریز غم و شادی و بغضی ناگزیر
آب میشد چشمهای مادرت پشت سرت
مثل دریایی عمیق و مثل کوهی استوار
یک غروب زخم خورده سرخی انگشترت
گرچه می خندیدی و آرام می رفتی ولی
موج می زد در تو دریای دل خونین ترت
عقل حیران مانده از شوقی که در چشمان توست
عشق ققنوسی که پر می گیرد از خاکسترت
...دشت را عطر بهار سرخ تو پر کرده است
زخمهای عاشقی گل داده روی پیکرت...
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي...
عشقي كه به غير توست حائل باشد
با آمدنت بر آسمان واجب شد
هر نيمه ماه٬ ماه كامل باشد...

یک زخم کهنه است نشان من و غزل
از سالهای دور میان من و غزل
یک زخم کهنه است که سر باز می کند
در بیکرانی از هیجان من و غزل
تو بیت بیت می چکی از شعرهای من
تو واژه واژه در شریان من و غزل
تو آهوی رمیده شعری که سالهاست
دنبال تو دویده کمان من و غزل
من از تو حرف می زنم و شعر می شود
با هم یکی شده است زبان من و غزل!
مردی که با باران نم نم خو گرفته
مردی که باور کرده با غم خو گرفته
این سیب با دستان آدم خو گرفته
پاییز دیگر با بهارم خو گرفته
دیگر بهشتم را به یادم هم نیاور
این مرد دیگر با جهنم خو گرفته...